اعتراف مشاور تحصیلی: دیشب بالاخره متوجه شدم او کیست ؟

دیشب افطار را مهمان فردی خیّر بودم که هر ساله ۲۰ دانش آموز با استعداد مناطق محروم استان البرز را به کمک شاگردان سابق و موفق من کشف نموده و هزینه کلیه مخارج مشاوره های ایشان را پرداخت می کند. در این چند سالی که وظیفه مشاور تحصیلی این دانش آموزان را برعهده داشتم این فرد خیّر را ندیده بودم و اصلاً نمی دانستم او کیست ؟ بلکه تنها نماینده وی را می دیدم و هربار هم که تلاش می کردم ایشان را بشناسم ! این پاسخ را می شنیدم که ایشان ساکن آمریکاست و علاقه ای هم ندارد کسی او را بشناسد. 

حقیقتاً برایم جالب بود بدانم که این فرد خیّر کیست؟ و مرا از کجا می شناسد؟ بخصوص اینکه آن زمانها ( حدوداً ۱۱ سال پیش ) به دلیل آنکه بتازگی فعالیت خود را در ایران آغاز کرده بودیم، مثل الان گروه ما یعنی ” درس زندگی ” در ایران شناخته شده نبود و برایم جالب بود بدانم چرا ارغوان از میان دهها مشاور تحصیلی زبده و با تجربه ، مرا برای موفقیت آن دانش آموزان انتخاب کرده است.

اما دیشب بالاخره متوجه شدم او کیست ؟ او همان خانم محترمی است که باعث شد تا پای من به ارائه خدمات مشاوره تحصیلی و کنکور باز شود. زیرا تا پیش از این همه تمرکز من بر روی مشاوره های خانواده بود و تمایلی هم نداشتم وارد حرفه مشاور تحصیلی بشوم که رقبایش اغلب برای کسب مشتری از آبروی رقیب خود مایه می گذارند.

من خانم ارغوان را سالها قبل بطور اتفاقی در باشگاه انقلاب تهران دیده بودم خانم مودب ، زیبا و با شخصیتی که بر روی ویلچر نشسته بود. آن زمان ها تمرکز بنده بیشتر بر روی مشاوره خانواده در جهت بهبود روابط همسران بود و مشاور تحصیلی انجام نمی دادم.

دیشب وقتی بعد از سالها با یکدیگر روبرو شدیم، گفت: خیلی خوشحالم که در مورد توانایی های شما اشتباه نمی کردم ، وقتی فردی می تواند مرا از روی ویلچر بلند کند، قطعاً برایش موفق کردن اینهمه دانش آموز در کنکور سراسری کار بسیار ساده ای است. به ایشان عرض کردم:  خانم شکوهی به وطن خوش آمدید! راستش را بخواهید من تمایلی نداشتم که مشاور تحصیلی بدهم و نمی دانم چرا شما مرا به این سو هدایت کردید؟

خانم شکوهی فرمودند : می دانید تابحال چه تعداد پزشک ، دندان پزشک ، داروساز ، مهندس و محقق تحویل این جامعه داده اید؟ من که خیلی خوشحالم ، نمی دانید چه حسّی دارم آنها باید قدردان شما باشند؟ شما علاوه بر مشاور تحصیلی ، به آنها درس زندگی آموختید؟ درسهایی برای بهترین بودن و بهترین کارها را انجام دادن ! من به این نسل خیلی خوشبینم وقتی با آنها صحبت می کنم بخوبی متوجه می شوم که آنها بر خلاف بسیاری از مردم می خواهند کاری را انجام دهند که عاشقش هستند و عاشقانه از پس آن برمی آیند. دقیقاً همانند شما! 

به ایشان عرض کردم : ”  آنها باید قدردان شما باشند نه من ! در ایران همه مرا به عنوان مشاور طبقه ثروتمند جامعه می شناسند که حتی یک ریال هم به کسی تخفیف نمی دهد اما شما خانم گودرزی دیگری آفریدید که امید به موفقیت را در مهندسان و پزشکان آینده زنده کرد. چه کسی تصورش را می کرد که آن فرد خیّر شما باشید، باور کنید با همه ادعایی که در مورد هوش خود دارم حتی یک درصد هم تصور نمی کردم همه این خوبی ها و محبت ها کار شما باشد. چون تا جایی که به یاد دارم شما از ایران رفته بودید و در آمریکا جایگاه شغلی بسیار خوبی کسب نموده بودید. 

خانم ارغوان شکوهی گفت: ” بله رفتم اما هر لحظه با خودم فکر می کردم چگونه می توانم بخشی هرچند ناچیز از الطاف الهی را جبران کنم. برای همین تصمیم گرفتم با شخصی امین در ایران تماس گرفته و از او بخواهم که با شما در ارتباط باشد. زیرا می دانستم که شما نه تنها این دانش آموزان را از نظر درسی موفق خواهید کرد، بلکه شخصیت ممتازی نیز به آنها خواهید بخشید تا برای خود و جامعه شان مثمرثمر باشند و بتوانند درهای بیشتری را به روی استعدادهای نهفته این کشور باز کنند. 

اجازه بدهید بیشتر از این در مورد صحبتهای خصوصی من و خانم ارغوان چیزی به زبان نیاورم و توجه شما را به مصاحبه ایشان که در سال ۲۰۱۱ با مجله موفقیت جک کنفیلد در آمریکا داشته است ، جلب کنم. 

ابتدا مایل بودم خودم در مورد ارغوان صحبت کنم اما دیدم هیچ چیز بهتر از مصاحبه او با مجله موفقیت جک کنفیلد در آمریکا نیست. خانم ارغوان شکوهی در این مصاحبه بخش هایی از داستان زندگی اش را بازگو کرده است.

قطعاً شما نیز همانند من بعد از مطالعه این مصاحبه درخواهید یافت که چرا ارغوان تصمیم گرفته بود تا هر ساله مسئولیت موفقیت ۲۰ دانش آموز مستعد را برعهده بگیرم ، دانش آموزانی که بعدها بسیاری از رتبه های برتر کنکور سراسری را کسب کردند. البته اکنون اینرا نیز دریافته ام که ارغوان در طی این سالها از طریق رابطش هزینه های مشاوره من به زوج های مشترکی که زندگی شان در آستانه نابودی قرار می گرفت اما از پس تعرفه های بالای مشاوره ها بر نمی آمدند را نیز پرداخت کرده است.

در ادامه مصاحبه ایشان را بدون حذفیات برایتان آورده ام. امیدوارم درس زندگی لازم را از آن بگیریم :  

۶ ساله بودم که پدرم را در یک حادثه رانندگی از دست دادم . در آن زمان مادرم پول چندانی نداشت و ما در فقر زندگی می کردیم ، البته ایشان برای مردم خیاطی می کرد تا بتواند هزینه های زندگی را تامین کند . کلاس سوم ابتدایی بودم که خانم گودرزی مدیر مدرسه به مادرم گفته بود ارغوان را در کلاس های فوق برنامه ثبت نام کنید. مادرم همواره از چنین آموزش هایی در کنار درس و مدرسه حمایت می کرد اما سرمایه لازم برای اینگونه فعالیتها را نداشت.

مادرم وضعیت زندگی ما را برای خانم مدیر تشریح کرده بود اما ایشان خانم مصمم و آگاهی بود . او به مادرم گفته بود : من فکر می کنم ارغوان استعداد خوبی دارد و می تواند انسان موفقی بشود اما باید سخت درس بخواند تا معدل خوبی هم در مدرسه کسب کند. من اعتقاد دارم می توانیم بدون گرفتن شهریه ارغوان را سر کلاس های فوق برنامه بفرستیم .

در طول سالهایی که دوران ابتدایی و راهنمایی را در آن مدرسه سپری می کردم ، این زن بزرگ هرگز اشاره ای به کمک هزینه شرکت در کلاس های فوق برنامه من نکرد و هرگز از من نخواست بخاطر شهریه رایگانم متفاوت با شاگردان دیگر عمل کنم . او با من همچون سایر شاگردان مدرسه رفتار می کرد.

وقتی کلاس چهارم ابتدایی بودم به عنوان شاگرد سوم مدرسه انتخاب شدم . آن روزها مدرسه بودجه چندانی برای خرید جوایز نداشت و معمولا رسم بر این بود که خانواده ها چند روز قبل از اهداء جوایز ، هزینه خرید هدایا را به مدرسه می دادند که البته بسیاری از دانش آموزان از این موضوع مطلع نبودند اما من این نکته را می دانستم.

صبح روز اهداء جوایز وقتی می خواستم به مدرسه بروم مادرم در حالیکه احساس شرمندگی می کرد و اشک در چشمانش حلقه زده بود ، گفت : دخترم ارغوان ! من شرمنده ام که نتوانستم هزینه خرید جایزه ات را تهیه کنم.

من هم مادرم را در آغوش کشیدم و گفتم : این چه حرفی است من باید شرمنده باشم که نمی توانم کاری برای بهتر شدن اوضاع مالی زندگی مان انجام دهم.

آنروز در راه مدرسه بغض گلویم را فشرده بود و صحنه گریه مادر و اظهار عجز او در خرید جایزه مدام جلوی چشمانم بود . وقتی در زنگ تفریح دوم به صف شدیم ، اسم من را به عنوان شاگرد سوم مدرسه برای دریافت جایزه خواندند .
از خجالت نداشتن جایزه ، لحظاتی در جا خشکم زده بود که خانم مدیر پشت تریبون گفتند دخترم چرا نمی آیی و جایزه ات را نمی گیری ؟ وقتی سرم را بلند کردم و کادویی در دستان ایشان دیدم از تعجب در بهت فرو رفته بودم که بار دیگر خانم گودرزی حرفش را تکرار کرد : دخترم بیا و جایزه ات را بگیر ، تو که نمی خواهی ما را تا شب منتظر بگذاری .
به سمت خانم مدیر رفتم و جایزه ام را گرفتم . در آن لحظه نمی دانستم چه اتفاقی افتاده و آن جایزه از کجا آمده است.

قطعا نمی توانست کار مادرم باشد . شک من به خانم مدیر بود . بنابراین بعد از اهدای جوایز به دفتر ایشان رفتم و از او بابت جایزه اش تشکر کردم و ایشان که نمی خواست مرا شرمنده ببیند سرش را پایین انداخت و گفت : تشکر لازم نیست عزیزم . این وظیفه مدرسه است که هوای شاگردان خوبش را داشته باشد .

ظهر آنروز که به خانه رسیدم ماجرا را برای مادرم تعریف کردم و وقتی جایزه ام را باز کردم دیدم ۳۵ هزارتومان پول نقد است که آن زمان ها پول بسیار زیادی بود و تا مدتها هزینه های زندگی ما را تامین می کرد . خوشحالی ام از این بود که دیگر نیازی نبود تا مادرم سخت کار کند .
این خوشحالی ما دوام چندانی نداشت و چند ماه بعد و درست زمانی که به تازگی وارد کلاس سوم راهنمایی شده بودم ،مادر عزیز و دوست داشتنی ام در اثر بیماری قلبی به رحمت خدا رفت و من یعنی تنها فرزندش را تنها گذاشت .

بعد از فوت او ، چند هفته ای را در منزل عموی بزرگم گذراندم ولی نه تنها او بلکه هیچ یک از اقوامم حاضر نمی شدند تا سرپرستی دائم مرا برعهده بگیرند.
اما ظاهرا سخاوت و بخشش خانم گودرزی پایان پذیر نبود او که از وضعیت زندگی من و بی کس شدنم اطلاع داشت از عمویم خواست تا سرپرستی مرا به ایشان واگذار کند و او نیز در قبال گرفتن مبلغ زیادی پول مرا به خانم گودرزی و خانواده اش سپرد .

خانم گودرزی دو فرزند دختر داشت که یکی از آنها به نام مریم همسن من است و اکنون هم در همیلتون با من زندگی می کند و یک فرزند دختر به نام زهرا که ۶ سال داشت . البته بعدها فهمیدم که ایشان فرزند دیگری به نام محمدباقر نیز داشته اند که در سن ۱۵ سالگی به شهادت رسیده بود .

به تدریج خانم مدیر و همسرشان کمک کردند تا من از بحران روحی ناشی از مرگ مادر نازنینم خارج شده و به درسهایم بپردازم . این همه بخشش و گذشت ماورای کمک های یک انسان بود ، اما خانم گودرزی به زندگی من علاقه خاصی نشان می داد که غیرمتعارف و خاص بود .

در آن سالها از درک رفتار سخاوتمندانه این زن بزرگ و همسرش عاجز بودم اما هرچه بزرگتر می شدم احساس می کردم که سرنوشت من با ورود ایشان به زندگی ام تا چه اندازه دگرگون شده است . سخاوت آنها به من آموخت که کسی می تواند شما را باور داشته باشد ، بی آنکه به ظاهر زندگی و یا خانواده شما توجهی داشته باشد و یا در قبال این عمل خود انتظاری از شما داشته باشد . آموختم که ارزش انسان ها بر اساس آنچه که هستند تعیین می شود ، نه بر اساس داشته هایشان .

خیلی ها تصور می کنند درهای موفقیت به روی افراد فقیر بسته است اما خانم گودرزی و همسرش پیامی کاملا متضاد به من دادند.
اگر از من سوال کنند که تنها آرزویت چیست ؟ جواب خواهم داد : کودکان بدانند درها تنها به روی ثروتمندان گشوده نمی شود .

بچه های فقیر شهرهای کوچک و بزرگ اغلب به من می گویند : من نمی توانم یک ارغوان شکوهی راد شوم ، من نمی توانم یک خلبان شوم ، من نمی توانم یک مهندس بشوم ، من نمی توانم یک قهرمان ورزشی بشوم ، من نمی توانم یک بازیگر شوم و من نمی توانم … چون از عهده مخارج آن برنمی آیم . سهم من از زندگی یک حقوق بخور و نمیر خواهد بود .
اما من به آنها می گویم : ابداً اینطور نیست . شما هم می توانید یک ارغوان شوید . حتی بهتر از ارغوان بشوید . اینکه شما از طبقه خاصی نیستید ، بدین مفهوم نیست که رویاهایتان تحقق نخواهد یافت.

من زمانی که به اینجایی که اکنون هستم رسیدم و صاحب پول و سرمایه فراوان شدم ، بودجه کمک هزینه های تحصیلی مدرسه ای را در ایران به عهده گرفتم که به احترام خانم گودرزی بناکرده ام . ایشان اکنون بازنشسته شده و به همراه همسرش در حومه شهر تهران زندگی می کند .

این هزینه ها برای کودکانی است که استعداد دارند اما پول ندارند . من این بودجه را نه به دلیل تعهدی که احساس می کردم ، بلکه به نشانه تحقق بخشیدن به امیدها به عهده گرفته ام . اعتقاد دارم که دو تن همچون خانم و آقای گودرزی می توانند زندگی کودکان فقیر را دگرگون نمایند . انسان های بی ادعایی که بدون جنجال و هیاهو و خودنمایی زندگی شان را وقف امثال من کرده اند . ما می توانیم کار ایجاد تحول در کودکانمان را از همان مدرسه شروع کنیم و پس از آن کسی چه می داند ، شاید روش تازه ای از تفکر را آغاز کنیم .

اگرچه سالها از زمان آشنایی من با خانواده گودرزی می گذرد اما حمایت های این انسان های بزرگ به من شهامت بخشید و شعله ای حیاتی به زندگی ام دمید و من آموختم که بارقه ای از باور و اعتقاد ، راهی طولانی را طی می کند.

بدون شک خانم گودرزی یکی از بانفوذترین افرادی است که در زندگی من تاثیر بسیار زیادی داشته و دارد . زنی مهربان ، قدرتمند و برجسته که همواره در زندگی حمایتم نموده و بهترین الگوی زندگی من است . هر زمان که بی حوصله می شدم ، او می گفت : خب ارغوان ، امروز اولین روز از باقیمانده زندگی توست . اگر مشکلی داشتم بلافاصله کمکم می کرد که روی آن مشکل تمرکز کنم و راه حلی بیابم و به قدمهای بعدی بیاندیشم که با قدم های دیروز و یک ماه پیش متفاوت باشد.
با حمایت های او و همسرش سالهای تحصیلی را یکی پس از دیگری با موفقیت طی کردم و در دوره پیش دانشگاهی نیز به اصرار آنها و پشتیبانی مالی شان تحت نظارت و هدایت یکی از بهترین مشاور تحصیلی ایران قرار گرفتم و موفق شدم با کسب رتبه ۴۷ کنکور سراسری در رشته معماری دانشگاه تهران قبول شوم .

اما در یکی از روزهای همان ترم نخست ، زمانی که از دانشگاه خارج می شدم یک اتومبیل سواری که از مسیر خود منحرف شده بود به سمت پیاده رو منحرف شد و به شدت به من برخورد کرد و باعث شد تا از ناحیه کمردچار آسیب شدید شده و توانایی راه رفتن را از دست بدهم .
از همان روزهای اول فلج شدنم ، خانم گودرزی و همسرش محکم در کنارم ایستادند و مدام مرا دلداری می دادند که تو حتما سلامتی پاهایت را بدست خواهی آورد . اما من نمی توانستم خوشبین باشم . اصلاً نمی دانستم چه اتفاقی دارد می افتد چه برسد به اینکه به روزهای آینده امیدوار باشم .

خانم گودرزی و همسرشان تمام تلاش خود را کردند تا من سلامتی پاهایم را بدست آورم اما با گذشت دو سال و علیرغم صرف هزینه های زیاد و مراجعه به بهترین کلینیک های تخصصی اروپا ، هیچ نشانه مثبتی از بهبودی در پاهایم دیده نمی شد .
روزها به همین منوال می گذشت و من روز به روز بخاطر شرایطی که داشتم ، افسرده تر و ناامیدتر می شدم ، اصلا نمی توانستم باور کنم که تا آخر عمر باید بر روی ویلچر بنشینم . از طرفی نیز وقتی می دیدم این زوج الهی اینچنین زندگی خود و فرزندانشان را وقف من کرده اند از خودم خجالت می کشیدم .

تا اینکه یک روز به اصرار خانم گودرزی به یک باشگاه ورزشی رفتیم . او می گفت آنجا محلی هست که باعث می شود تا با دیدن ورزشکاران مرد و زن ، کمی روحیه ات بهتر شود و این فرصتی است تا از انزوا و تنهایی خارج شوی و شاید هم دوستان خوبی پیدا کنی.

هنوز دقایقی از حضور ما در آن محل نگذشته بود که مرد جوانی که لباس های ورزشی به تن داشت از ما اجازه گرفت تا در کنار میز ما بنشیند . لحظاتی بعد آن مرد جوان رو به من گفت : این نور ماست و نه تاریکی مان که بیش از هرچیز دیگری ما را دچار وحشت می سازد ، برای آنکه خدواند را بخاطر داشته هایی که به ما داده شکرگزاری نمی کنیم و بجای آن در انزوا و تنهایی فرو می رویم و خود را در گوشه ای پنهان می سازیم اما این کار ما را به جایی نمی رساند .

حسابی از حرفهای آن شخص جاخورده بودم و در حیرت مانده بودم که او از کجا می داند که من مدتهاست در انزوا بسر می برم . او ادامه داد : ما متولد شده ایم که شکوه و عظمت خداوند را به نمایش بگذاریم .نوری در درون همه ما انسانها نهفته است که باید به آن اجازه تابیدن بدهیم و اگر چنین کنیم نه تنها سلامتی خود را بدست می آوریم بلکه انسان موفق و تاثیرگذاری خواهیم شد.
وقتی بخواهیم نور درونمان را انکار کنیم ، بیماری همچنان باقی خواهد ماند ، نوری که در درون همه ما انسانها هست ! همه ما باید آنچه را هستیم و آنچه را به دنیا تقدیم می کنیم ، قدربدانیم . فرقی نمی کند که راننده تاکسی هستیم یا یک فرد مشهور یا کسی که توانایی راه رفتن را از دست داده است .

همه ما چیزی منحصربفرد داریم که می توانیم به جهان تقدیم کنیم . ما هنوز زنده ایم ، نفس می کشیم ، پس هنوز وقت داریم تا نور درونمان را به دنیا و مردمانش تقدیم کنیم و از انرژی بازگشته ، سلامتی خود را بازیابیم.

آن شخص حرفهایش را زد و شب بخیری گفت و رفت .
اما سخنانش در روح و جانم نفوذ کرده بود ، بخودم می گفتم : آیا منظورش این بود که انزوا و گوشه نشینی باعث شده تا سلامتی پاهایم را بازنیابم ، آیا من هم ارزش و جایگاهی در جهان دارم که باید آن را با دیگران قسمت کنم ؟

آن شب به خانم گودرزی گفتم من می خواهم فردا نیز به اینجا بیایم . ایشان هم که متوجه منظور من شده بود با لبخندی توام از رضایت گفتند : باشه دخترم ، حتماً .
فردای آن شب هم به آن باشگاه رفتیم ولی آن مرد جوان را ندیدیم . اشتیاق من برای هم صحبتی با آن فرد باعث شد تا من و خانم گودرزی یک ماه متوالی به آنجا برویم و بالاخره پس از چند هفته مجددا آن مرد را دیدیم . از او پرسیدم از حرفهای آن شب شما اینطور برمی آمد که اگر من بتوانم نور درونم را منتشر کنم قطعا سلامتی ام را بدست خواهم آورد ، آیا همینطور است ؟ آیا واقعا امیدی به بهبودی من هست؟

و آن شخص نیز گفتند : بله همینگونه است . مردم فکر می کنند وقتی ناچار به نشستن روی صندلی چرخدار هستی نمی توانی عبارت ” من سلامتی ام را بدست خواهم آورد ” را استفاده کنی . در زندگی باید با ترسهایت روبرو شوی ، به آن بخش از وجودت که می گوید : ” من نمی توانم ” غلبه کنی . حتی اگر هیچ تضمینی وجود نداشته باشد . می خواهی تا آخر عمر دست روی دست بگذاری و هیچ کاری نکنی ! همین الان تصمیم بگیر و تکانی بخودت بده . نمی خواهی بگویی که یک دختر بی عرضه هستی و کاری از دستت بر نمی آید!

من نمی توانم بپذیرم که تو یک معلول هستی ! تو تظاهر به معلولیت کرده ای چون عادت کرده ای تا دیگران به تو ترحم کنند. این شماره تماس من است، هر زمان عزمت را برای درهم شکستن مشکلات و دستیابی به موفقیت جزم کردی با من تماس بگیر .

واقعا نمی دانستم از حرفهای آن شخص عصبانی شوم یا خوشحال . از طرفی احساس می کردم که با حرفهایش شخصیت و توانایی های مرا زیر سوال برده است و از طرفی نیز به او حق می دادم شاید وضعیت جسمانی من ناشی از محدودکردن توانایی هایم بوده است . بالاخره بعد از چند روز تصمیم گرفتم تا با آن شخص تماس بگیرم و اینگونه شد که یک سال تحت نظر او و مطابق برنامه های تمرینی ذهنی و جسمانی اش قرار گرفتم اما نمی دانستم بعد از آن چه اتفاقی خواهد افتاد و آیا دوباره توانایی راه رفتن را بدست خواهم آورد یا خیر . ولی با خودم می گفتم شاید خداوند این فرد را در سر راه من قرارداده تا سلامتی ام را به من برگرداند ، لذا با این باور همه تمرکزم را بر روی اجرای برنامه های ایشان گذاشته بودم .

وقتی با خودتان چشم در چشم می شوید و با قدرت به خودتان می گویید که می خواهید چه بکنید، اتفاقات شگفت انگیزی برای اعتمادبنفس تان می افتد . آن شخص این باور عمیق را در درون من نهادینه کرد که این ذهن ماست که تصمیم می گیرد راه برویم یا معلول باقی بمانیم . فرد شکست خورده ای باشیم یا یک انسان موفق و الگو شویم .

سرانجام در عین ناباوری و با آموزش ها و تلاش های آن متخصص جوان به تدریج توانستم راه بروم و بعد از گذشت هشت ماه کاملا سلامتی پاهایم را بدست آوردم . آن شخص نه تنها سلامتی پاهایم را به من برگرداند بلکه تفکرات مرا نسبت به زندگی تغییر داد ، انگار به آن تصادف نیاز داشتم تا همه چیز عوض شود و به جهتی مثبت به پیش بروم .

جدال من با نقص پاهایم همچون تلاشهای بی امانم در مسابقه ورزشی بود . من به کمک آن مرد موفق در مقابل این ناتوانی ایستادم و با تمام وجودم جنگیدم زیرا بجز خانم گودرزی آن مرد نیز باور داشت که من می توانم بار دیگر بر روی پاهای خودم بایستم .
نتیجه آن تلاش ها و مبارزه برای سلامتی این شد که اکنون بیش از هر زمان دیگری در زندگی ام آماده مبارزه هستم حالا دیگر قدر سلامتی و لحظات عمر را بیش از گذشته می دانم و برای آن برنامه ریزی می کنم .

یکی از رهاوردهای ناتوانی پاهایم ملاقات با آن مرد جوان بود که بعدها فهمیدم یک متخصص بین المللی و موفق است که بیش از این نیز امید ، سلامتی و باور دستیابی به موفقیت را در ذهن بسیاری از مردم زنده کرده است . او تمام سال را به سراسر دنیا برای سخنرانی و آموزش در زمینه مهارت های موفقیت در زندگی سفر می کند و خداوند ایشان را در مسیر زندگی ام قرارداده بود تا باورهای از دست رفته مرا باردیگر در من زنده نموده و سلامتی ام را به من بازگرداند ، یعنی آرزوی محالی که بسیاری از پزشکان معالج من بعدها از آن به عنوان یک معجزه یاد می کردند.

من از او آموختم که دنیا جای اتلاف وقت ، نق زدن و خوابیدن نیست ، بلکه همواره باید در حال حرکت ، پیشرفت و کمک به دیگران بود . حالا دیگر محال است صبح ها از خواب بیدار شوم و با هیجان به کارهایی که باید انجام بدهم فکر نکنم ، اکنون کارهای انجام نشده بسیاری دارم که برای انجام آنها برنامه ریزی کرده ام . اما صادقانه بگویم که به محض بیدارشدن از خواب ، ابتدا به این فکر می کنم که امروز اولین روز از باقیمانده روزهای زندگی من است و لذا باید به بهترین شکل ممکن آنرا به پایان برسانم .

در این صبح به یک فنجان قهوه داغ و غلیظ احتیاج دارم . من عاشق صبحها هستم و بی صبرانه می خواهم از تخت بیرون بروم و روزم را با دویدن آغاز کنم و خداوند را به خاطر همه نعمت هایی که به من داده است ، شکرگزار باشم و همه تلاش خود را بنمایم تا بارقه های امید و نشاط را در چشمان نیازمندان بنشانم و همه توانم را برای تغییر شرایط زندگی آنها بکارببندم.

مسیری که در طی دوران معلولیت پاهایم تا سلامتی کامل آنها طی کردم باعث شد تا راه صحیح موفقیت در زندگی و تجارت را نیز بیاموزم و در دنیای تجارت نیز از شهامت و جسارت باور نکردنی بهره مند شوم و در حین ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد در کار معماری و شهرسازی به فعالیت خود ادامه بدهم .

من به کمک آموزشها و مشاوره های ارزشمند آن انسان موفقی که سلامتی پاهایم را به من برگرداند ، دامنه فعالیتهای خود را از ایران به آمریکا گسترش دادم و اکنون ۶ سال است که ساکن محله همیلتون نیویورک که از مناطق رویایی و ثروتمندنشین آمریکاست ، می باشم و در ساختمان هشت میلیون دلاری که توسط خودم طراحی شده است زندگی می کنم و شرکت معماری و شهرسازی خودم را نیز به کمک چند دوست آمریکایی ام در اینجا تاسیس کرده ام که در کار طراحی و ساخت ویلاهای مدرن و مجلل برای ثروتمندان فعالیت می کند.

 

 

No results found

فهرست